شمع ميسوزد وپروانه به دورش نگران, ماكه ميسوزيم وپروانه نداريم چه كنيم شوق ديدارتو را قاصد بي رحم چه داند آنقدر شوق به ديدار تو دارم كه خدا ميداند. عاقبت از عشق تو اهل كليسا مي شوم ميكشم دست از مسلماني مسيحا مي شوم