اکنونکه باری دیگر بعد از مدت ها قلمم را در دست گرفته ام تا از خودم و دلم بنویسم دوباره این کاری که بارها و بارها تکرار شده بود اتفاق افتاد آن این است که من مرکبی سرخ از دل چرکین خودم بر روی صفحه ای سفید و اری از هر چیز فشانده ام و روزی رابا طلوع خورشیدی آغاز کردم که شبش ستاره ای به چادر خود سنجاق نکرده بود و چشمانی را باز گشودم که دیگر نوری از امید مغروغ عظمت او نبود و دیگر طراوت ابشار زندگی را حس نمی کرد و به جز سختی کوه های سر به فلک کشیده چیزی در چنته خویش نداشت و دیگر از آن به جز یک کتل خاکی باقی نمانده بود آری اینک من اینم که پیش روی خود میبینی و با گوشماهی های کنار دریا صدای خروشان و بی صدای مرا میشنوی و دیگر من آن نیستم که دلم دل آهن را آب می کرد من آنم که او را به خود می خواستم شناسانم او را که نشاناختم هیچ حال دیگر اثری از من نمانده و این به معنای عشق واقعیست که من محو او و بی اثر گشتم .